تبليغاتX
بهاری دوباره...!!!

بهاری دوباره...!!!

بهاری دوباره...!!!

 

می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ،
خبر مرگ من را می شنود ،
نه غمگین می شود و نه بهت زده !
اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ،
لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ...
...
......آنگاه به یکباره زمستان گذشته را به یاد خواهد آورد :
و تمامی التماس های بی نتیجه من !
برای شروعی دوباره ...
و ناگاه به یادش می آید که چگونه در آغوش من با لحنی ملتمسانه،
با من پیمان بست که هیچگاه تـنـهایم نگـذارد ولی ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 2:9 توسط VAMP |

 

اگرچه دورافتاده‌ای از حال و روزم اما  حواست نیست كه هرجا باشی و با هر كس، این منم كه چشم‌انتظارت, نگاه به در دوخته‌ام.

 

هنوزم یادم است که تو رفتی به ابدی که هضمش نکردم هیچگاه.

هرچقدر می خواهم از زیباترین واژگان و با احساسترین جملات صحبت کنم نمیتوانم.عاجز شده ام در ربودن کلمات زیبا.اخر زیبایی نمانده در من و نه احساسی در تو

گلایه و ها و شکایه ها  را در دلم حبس می کنم و خموش میشوم و میسوزم.آخر فردا روز توست.روزی به عظمت خودت

 

سخن کوته

لطف كن و قبول كن این سلام را این هدیه را و این تبریك كوتاه و بوسه‌ای به دستانت.
روزت مبارك ای متبرك ترین نام

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:29 توسط VAMP |

دلم گرفته است... کپک زده... گندیده.. بوی عفونتش را حس می کنم...
سردم است؛ سرما یکی از آن چیزهایی ست که هست.. حضور نیرومندش را مدام فریاد می زند.. یادم می آید، می شنوم، از همین نزدیکی.. " من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد" ... سرما تا مغز استخوانم را می سوزاند، چاره ای ندارم جز بلعیدن این هوای منجمد وحشی... و ریه هایم.. ریه های انباشته ام ورم کرده اند.. وحشت می کنم... آیا... خواهند ترکییییید؟؟؟ گوش می کنم... کــــــــی؟...
دلم برای انگشت کوچک دستت تنگ شده است.شاید گرفتن دوباره انگشت کوچک دستت برای از بین رفتن همه سردی ها کافی باش...
ساکتم، حرفی نمی زنم، شاید حرفی ندارم.. ولی، به یادم هست هنوز.. "همیشه برای کسی که دوستش داری حرفی برای گفتن هست...       اهوم.. برای کسی که دوستش داری.. دوستش داری.. پیدا می شود.. همیشه... بالاخره پیدا می شود...    
 
خب!!!!!!     حرف... می زنم.. حرف...   
من، با تو، از اوج فرسودگی و تاریکی، از عمق فراموشی و از آستانه ی درد و اندوه... حرف می زنم... به تو.. و به این بستر سفید؛ کلمه خواهم بخشید... شناور می شوم، برای دزدیدن کلمه هایی که چون جانوری وحشتزده، هراسان از مقابلم می گریزند.. انگشتان لرزان و مبهوت من زیادی کُندند، ولی...     ـ
می دانی، من هیچگاه "خوشبخت" نبوده ام... آدمهایی که هنوز به یاد می آورم بی دغدغه، خوشبخت بوده اند.. می توانم حتی بگویم آن را دو دستی بغل کرده بودند... خوشبختند و هــــــــــــــــــــــــــــــــزااااااااااااااااار بار خوشبختند، چون همیشه باور کرده اند؛ هر چیز را که دیده اند، شنیده اند، لمس کرده اند... این باور بی چون و چرا عین خوشبختی ست... و من... غرق شده ام... در نکبت، در بدبختی... چون من هرگز رفتن تو را باور نکردم.چون هنوز باور نکردم که تو به قولمان عمل نکردی چون با  اینکه می بینم دوستم نداری میشنوم دوستم نداری حس می کنم که دوستم نداری و می دانم که دوستم نداری اما هنوز باور نکرده ام که دوستم نداری و این یعنی خود بد بختی!
من از اولین روز، از آن اولین لحظه حتی، جز یک تبعیدی نبوده ام... در جایی که همه سرشار ایمانند، چون منی، چاره ای جز تسلیم و سکون در این برهوت را ندارد... برهوت بهت، ناباوری... کفر!    
من همیشه یک تبعیدی بوده ام و خواهم ماند... و تو..  تو هم هیچوقت چیزی جز یک رهگذر.. یک مسافر نبوده ای.. چه می دانستم، چه می دانستم که تو، هویتت را و بودنت را و حقیقت وجودت را مدیون " رفتن " هستی...    
دلگیرم... من در نهایت غربت ایستاده ام، خواهم پوسید، خواهم گندید... بوی چرک و خون ذهنم را پر کرده.. سر تا پااااااااااااااام، بوی ماندگی، بوی نا می دهد، من... دلگیرم!
و دلتنگ! دلتنگ روز هایی که پیش من ماندی و من... با سرخوشی ابلهانه ای مدام می رفتم و می آمدم و می خندیدم و بلند بلند می خواندم و تکرار می کردم.. " زندگییییییییییییییییییییییمو بگیییییییییییییییییر.......  صدایت را نه!!!" ...  
و... چقدر وقیح اند، چقدر بی رحم اند، چقدر مسموم و زشتند.... چطور می شود، از کسی در کمتر از لحظه ای . . .  همه ی هستیش را گرفت؟؟؟...  
شاید... دلگیر تو ام... تصویر دست های خوب و مهربان و پر شکوهت، بیش از حد واقعی بود، هست... این همه کم لطفی تو را هم باور نمی کنم، هییییییچ وقت.. و نمی فهمم، چگونه تو را آنقــــــــــــــدر شفاف و عریان، بی هیچ خطِ فاصله و ردی از تردید می دیدم، در حالیکه تو، خودت را محکم، پیچیده در حجمی نا آشنا و عاریه از بی تفاوتی و بی حسی درون صندوقچه ای با هــــــــــــــــــــــــــزاااااار قفل بی کلید، جا گذاشته بودی...   
من، در تنها تصویر پوسیده ای که از گذشته ی تیره و حقیر خود دارم، آواره ام... جسد بی شکل من  -تنها با تکه تصویر هایی بسیار نزدیک و حقیقی، از دو دست گرم و روشن وصمیمی، دو دست کوچک معصوم... که از آنها مثل آخرین بهانه های پیوستن سیاهی بی رحم خود با نوردر گودترین نقطه ی چشمخانه،  درانتهای مردمکهام، نگهداری می کند- در باتلاق بیهودگی و تکرار، دیوانه وار و عاصی، می رقصد، می چرخد، می ریزد، می پاشد، فرو میرود... نفسم... می برد...      ـ
 
کوچک من، خوب من، پریشانی های این خاطر افسرده را می بخشی؟؟؟... من...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 20:55 توسط VAMP |

باور کردن عشق آدم ها انگار سخت تر از عاشق شدن است. بی منطق عاشق می شوی و بعد در حالی که هنوز عاشقی، منطقی دردناک چوب لای چرخت می گذارد. سهم من و تو از گناه یکی بود اما سهم درد، عادلانه تقسیم نشد. سهم من سنگین است. چشمانت چشمانم را همیشه بی تفاوت دید و هرگز نپرسید چرا؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 21:4 توسط VAMP |

یه سال دیگه گذشت.بوی گند عید حالمو به هم میزنه.نمیزاره نفس بکشم.لباسای نو " ماهی قرمز " سبزه " سیب " سکه " پول نوی لای قران " سر سفره نشستن " چه مزخرف و خسته کننده. " فاله حافظه ها.آیندتو میگه ..." آینده؟ آینده من مشخصه... . زیر گل .باور نداری؟ برو قبرستون تا باورت شه.این همه سگ دو برای چی؟ به چی می خوای برسی؟ عید چیه؟ساله نو کدومه؟ بابا دمه شما گرم.چه دل خوشی داری . خدایا دیدی گفتم عادل نیستی؟یک هزارم دله یارو رو من داشتم الان واسط بابا کرم میرقصیدم . "فال بدم... فال"

"عزیزم به نظرت امسال ازدواج می کنیم؟" از بقل یه دختر پسر رد میشدم.مثل اینکه اونا هم تو این دنیا نیستن.یه جوری همدیگرو نگاه می کنن که انگار بعد ۱۰۰ سال تازه همدیگرو دیدن...شایدم...یکی داره اون یکی رو گول میزنه.یکی داره دروغ میگه.به نظر من که ..."بیا واسه این خانم خوشگله فال بخر..."

"عید شما مبارک" قسمتی از یه نوشته روی دیوار.۵ دقیقه داشتم این نوشته رو نیگاه میکردم.خشک شده بودم.یعنی هنوز مبارکی هست؟یعنی هنوز شادی هست؟یعنی کسی هست که فک کنه من عیدم مبارکه؟خدا باز به ما رسید شادی ماسید؟ "فاله حافظ بدم؟"

خانواده مثل چی تو تکاپو بودن.واسه خونه تکونی.انگار رو اعصاب من راه میرفتن.اعصابم خورد شد.از خونه زدم بیرون.دیگه اعصاب واسم مونده.واسه چی سر خودم کلاه بزارم؟چه عیدی؟یه سال دیگه از بدبختیام میگذره.این شادی داره؟یک سال دیگه زنده بودم.بدبختی کشیدم.یه عید از رفتنش گذشت.رفت ولی به این فکر نکرد که همه زندگیه منو هم داره با خودش میبره.فک کرد منم فراموشش می کنم.فک نکرد که بزرگتریم آرزوم شده مرگ.توف به این عید.حالم از زندگی به هم میخوره بعد میان عید دیدنی میگن بهش بگین از اتاقش بیاد بیرون دلمون براش تنگ شده.بعد با زور میان بوس می کنن.کاش زور منم میرسید زورکی میدیدمت.حتی از پشت پنجره.داری الان برا خودت حال می کنی.اما من چی؟دارم روز و شب این زندگی صاب مردرو نفرین می کنم.فرقه منو تو  همینه.من واقعا دوست دارم اما تو ...!!!

زندگی ادما برا هم چقدر بی ارزش شده.نابودم کردی...!!!فدای یه تار موت.

فک نمی کردم حافظ یه دروغگو باشه.فکر نمی کردم خدا هم بخواد منو بازی بده و بهم بخنده و مسخرم کنه.امسال وقتی فال باز می کردم همه بیت ها فکر می کردم بیاد اما حتی 1% هم فکر نمیکردم حافظ بگه: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...!!!دروغگوی پست...!!!

کاش حافظ دروغگو نبود...!!!کاش...کاش میشد منم میرفتم و میگفتم:"آهای پسر .یه فال بده من...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 15:27 توسط VAMP |

ثانیه های کشدار

حلول یک ماه نحس و تیره

ترس از نو شدن و پیشروی

ماهی قرمزی که هنوز وارد سال جدید نشده...

زنگار ، رنگ سیاهی به خود گرفت

سبزه ای که رنگ به رخسارش نیست

تخم مرغ های شکسته را ببین!

کتاب مقدسی که بازیچه ای بش نیست

وحشت از ساعت و زمان و ثانیه

حسی گنگ و نا مشخص

تن عریان یک رهگذر در اوج چله زمستان

بهاری که با نفرت و غم و سیاهی عجین شده

بوی عید را حسی می کنی رفیق؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن:هیمن روز تو سال ۸۶ یعنی چند ساعت مونده به عید ۸۷ همه فکر و ذهنم این بود که چطوری عیدو بهت اس ام اس بزنم...!!!چه شور و شوقی...

دنباله بهترین اس ام اس بودم.اخه این اولین اس ام اس بود...!!!

...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:27 توسط VAMP |

نمی دانم هنوز کجایی و پیش هیچکسی .نمیدانم ...!!!هنوز نوشته ی قبلیم را نخوانده ای و من در پی دست خط بی ارزش تازه ام .شاید مرده باشم.شاید میمیرم شاید مرده ام.

می گریزی؟؟  از من؟؟   از نوشته هایم؟؟  از با من بودن؟؟

پناهگاهت کجاست خوووب کوچک دیروز و
آشنای دور امروزم؟
 
می گریزی؟  از من؟
من که مدت هاست
هر روز، هر روز
دوباره و هزار باره
بی وقفه و بی خستگی، بغل می کنم با دلتنگی، با  بهت
تصویر دست های لبریز از لطفت را
در قابی
از جنس حسرت و اندوه
و به ابعاد حقیر دل
 
. . . دستهات کجاست؟  باور کنم . . گمشان کرده ام؟؟
 
تو
رسیدی
به من
از ناتمام راه
و ماندی
و قسمت کردی
خنده ات را
و شادمانی نگاه بی تشویشت را
و رهایی و بی پروایی تحرک نرم گیسوانت را
و صمیمیت بی دریغ دستان کوچکت را
و . . . تمام ِ من شدی
حالا می خواهی بروی؟  بگریزی؟  از من؟؟
خوووووووب کوچک صبور من حالا که کفش هایت را پوشیده ای و آماده ی رفتن و رد شدنی - بگذار بند های کفشت را ببندم -اما هیچ میدانی به چه امیدی بند کفشت را میبندم؟هییج می دانی دست های خالی گیج مضطرب من از دلهره ی پس گرفتن و در آغوش کشیدن آن همه تنهایی و درد و خستگی و سکوت چنگ می زند به هر آنچه هست و هستیش را البته وامدار نبود توست هیچ می دانی دست های خالیه پر از اندوه من هنوز از دلهره ی پس گرفتن و در آغوش کشیدن تو میلرزد؟ - تویی که خود ِ اصالت بودنی- و نومیدانه و ابلهانه به انتظار معجزه، سرگردان کوچه پس کوچه های خیال حضور گرم و روشن تو، داشتن دوباره ی دست هایت را آرزو می کند؟؟
 هیچ می دانی؟؟
هیچ میدانی که کسی در حسرت دیدار تو هر روز هزاران بار میمیرد و دفن می شود و می پوسد؟یاد این بیت می افتم و سپس دوباره می میرم...!!!
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 22:48 توسط VAMP |

اینجا شب است.. سکوت است.. سیاهی ست.. بی حرفی ست.. ولی هیچ کدام نیست.. سخت است که اصلیت هر چیز را فقط تو ببینی و تو.. موجودیت هر چیز خلاف چیزی ست که همه می دانند و درباره اش وزوز می کنند.. حتی تلاش برای نشان دادن واقعیت انتهای حماقت است
 
انگشت هایی یخ زده، دست هایی منجمد و آغوشی که ترحم انگیز در این هجمه ی بی رحم خلاء و خاموشی، با سماجتی کودکانه به دنبال چیزی برای فشردن، خسته می شود و نا امید.. تنها چیزهایی اند که به داشتنشان مطمئنم.. حتی این حضور قوی و ملموس و الهام بخش تو هم باور کردنی نیست.. هنوز یادم هست؛که تو رفتی.. برای ابدی که هضمش نکردم هیچگاه.. هنوز هم تکرار می کنم: نمی توانی، نمی توانی، نمی توانی.. هنوز هم می خندی: خیلی وقت است که رفته ام، رفته ام، رفته ام... این انعکاس بی پایان و خستگی ناپذیر "رفتن" را نمی فهمم، صدای من، صدایی که نیست، گم می شود در این عمیق بی انتهای خالی و مغز ناتوان من این بار نمی شناسد این رفتن قلابی ست یا اصل.. روی فاصله ای که نمی شود دید و فهمید، بین یقین و ناباوری محض، ایستاده ام.. جای ماندن و ایستادن و نگاه کردن نیست.. راهی نیست جز "سقوط".. باور کنم؟ نمی خواهم.. سقوط می کنم، در یقین.. باور می کنم.. تو رفته ای.. ولی.. ولی... هه! کور خوانده ای! این توهوم بودنت را نمی توانی بگیری از من، این غم فاجعه ی نبودنت را.. نمی توانی 



 
  خسته ام، می خوابم، خواب تو را می بینم.. می دانم ...!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:0 توسط VAMP |

سلام بهونه‌ی قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم، همون دیوونه‌ی همیشگی

فدای مهربونیات، چه می‌کنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود، این نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخوای، رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری، تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن، اینجا هوا پر از غمه
از غصه‌هام هر چی بگم، جون خودت بازم کمه



فدای تو نمی‌دونی، بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و واست بگم، به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم، با غصه‌های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی‌دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات، نوازشات، بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی،‌ همیشه چشم‌براهته؟
یه قلب تنها و کبود، هلاک یه نگاهته؟

من می‌دونم همین روزا، عشق من از یادت می‌ره
بعدش خبر می‌دن بیا، که داره دوستت می‌میره

 


روزات بلنده یا کوتاه، دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار، تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم نکنی، تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته، با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا، بی‌خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم، زرد و شکستت نکنه


راستی دیروز بارون اومد، من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون، با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون‌مون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده، از وقتی رفتی بدتره


تو از خودت برام بگو، بدون من خوش میگذره؟
دلت می‌خواد می‌اومدم، یا تنها موندی بهتره؟

از وقتی رفتی تو، چشمام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره، چشم دیگم به آسمون

امروز دیدم دیگه داری، من و فراموش می‌کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش می‌کنی

گفتم واست نامه بدم، نگی عجب چه بی‌وفاست
با اینکه من خوب می‌دونم، جواب نامه با خداست

عکسهای نازنین تو، با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه، دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی،‌ با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه می‌شه،‌ اسمت و وقتی می‌آرم

وقتی تو نیستی چه کنم،‌ با این دل بهونه‌گیر؟
مگه نگفتم چشمات و، از چشم من هیچوقت نگیر؟

حرف من و به دل نگیر،‌ همش مال غریبیه
تو رفتی، من غریب شدم. چه دنیای عجیبیه


تحملی که تو دادی، دیگه داره تموم می‌شه
مگه نگفتی همه جا،‌ مال منی تا همیشه؟

دلم واست شور می‌زنه،‌ این دل و بی‌خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات، رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور، دارم سفارش می‌کنم
به جون تو فقط دارم، یه قدری خواهش می‌کنم

اگه بخوام برات بگم، شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحش قصه‌ی چند تا درده و،‌ چند تا عذاب


می‌گم شبا ستاره‌ها، تا می‌تونن دعات کنن
نورشون و بدرقه‌ی، پاکی خنده‌هات کنن

یه شب تو پائیز، که غمت سر به سر دل می‌ذاره
حسین /همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 20:21 توسط VAMP |

اشتباه گمان می‌کنیم که تو غائبی؛
آری... تو هستی؛
نمایان‌تر از هر خورشید؛
روان‌تر از هر رود؛
طوفانی‌تر از هر دریا؛
ایستاده‌تر از هم کوه؛

و می‌دانم که در انتظاری...
منتظر این‌که ما بیایم؛
چون ما غائب از امام زمان خویش‌ایم و او حاضر در برابر ما.

اگر من بیایم؛
تو را آماده می‌بینم؛
آماده‌ای که هزار و اندی سال است که لحظه شماری می‌کند برای بیدار شدنم،؛
برای انسان شدنم؛
تا من بیایم، بفهمم، بشناسم و لبیک گویم، ندای حق طلبی‌ات را.

و تو ای مولای منتظرم...
دعا کن تا درک و ادب حضور در پیشگاهت را دریابم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 13:40 توسط VAMP |

یا فاطمه‌ بنت‌ نبى‌، اى‌ همدل‌ و جان‌ و على‌، 
اى‌ تاج‌ نور دنیا، یا زهرا 

یا فاطمه‌ سرخدا، اى‌ گوهرِ تاج‌ وفا، 
اى‌ باشکوه‌، اى‌ والا، یا زهرا، 

اى‌ دخت‌ گل‌! اى‌ یاسمین‌! اى‌ اسوه‌ زن‌ در زمین‌! 
اى‌ آسمان‌ از تو متین ‌ اى‌ آسمان‌ از تو متین...

یه اوسطوره یه مرجع یه نمونه...!!!یک انسان تا چه حد می تونه بزرگ باشه ...!!! یک انسان تا چه حد می تونه پیش خدا عزیز باشه!من قدرت وصف حضرت زهرا رو ندارم پس بهتره از زبون دکتر شریعتی یکباره دیگه فاطمه رو بشنویم...!!!

امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه‌ي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌هاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظه‌اي گذشت و لحظاتي ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود. شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش. از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.

اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟ در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجاي بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد. و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعت‌ها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند. نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه كه خدا خانه‌اي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هم‌اكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.

بر هر دوي شما سلام. سلام وداع كنننده‌اي كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظه‌اي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌كشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟ احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌اي كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ي عزيز”ي را كه به من سپرده‌اي، اكنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جوروnحكومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.

اين است كه همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است. از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش. وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد. نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است. او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش. اين است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند. اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه [س] دختر خديجه[س]‌ي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد [ص] است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي [ع] است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين [ع] است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب [س] است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است

 

نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد
بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد
هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان
وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان
***
ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی
بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی
***
ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی
مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی
چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق
اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق
دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت
مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت
آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو
بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو
آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر
مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر
***

همــــرهــان، ایـن لیـلـــه القدر من است
من هـلال از داغ و، این بــدر من است
اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر
هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر
وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست
چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست
مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد
هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:17 توسط VAMP |

دلم برات تنگ شده...!!!

بغض گلوم رو گرفته...!!!

دله تو هم برام تنگ شده؟

دله من کجا و دله تو کجا...

اولین نگاه یادته؟اولین نگاهی که بهت کردم.انگار تو هم منو نگاه می کردی...

اونجا لباس سفیدی مثله کفن به تن داشتم.کاش همونجا تموم می کردی...لباسمم که اماده بود.

الان خیلی ها پیشتن.خوش به حال تک تکشون.دله خودم رو خوش می کنم و میگم برا پیشت بودن که نباید اونجا بود.از همینجا هم میشه پیشت بود.به قوله شاعر که میگه کعبه سنگ نشان است که ره گم نشود.حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست...!!!

کجا بود شاعر که ببینه عظمت تو جدا از یک سنگ نشان هستش...

یادته؟اون لحظه رو با هیچی عوض نمی کنم...

چرا دعوتم کردی؟خواستی خیلی چیزا رو به رخم بکشی؟خواستی بگی تو خیلی خوبی و من خیلی بد؟این که ره رخ کشیدن نداره...بدم باشم بنده توام خوبم باشم...

دلم تنگه...

هواییم هواییم...هوایم کن.برای یک سفر امشب دعایم کن...

می خوام بازم بنویسم...اما قابله نوشتن نیست...

یه چیزی بگم؟کاش اونجا بودم...

نیستم.چون ...

دلم تنگه.میشه یعنی باز یه روزی دوباره بیام؟؟؟

وای بر من ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:29 توسط VAMP |

ما قراره با هم ازدواج کنیم

بهارکه لوسه من

لوسه کی؟؟؟؟؟

لوسه من.

ژویده کی؟

شویده من

بپر تو بخله خودم

+

حاصله همه آرزوهام.عاشقتم...!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:6 توسط VAMP |

مــي كـشـيــدم انـتـظارت اي بـهــار
سـخـت بـودم بي قـرارت اي بـهــار
گـرچه گل هـستي ولـي در پيشواز
مي كـنـم گـل را نـثــارت اي بـهــار
چون تو جانم را جوان خواهي نمود
جــان مــن در اخـتـيـارت اي بـهــار
دسـتـهايـم سـبـز خـواهـد شـد شـبـي
زيــر بــــاران بـــهــــارت اي بـهــار
گـوش بـر آهـنـگ بـاران خـوشتراست
در كــنــار جــويــــبـــارت اي بـهــار
شـانـه خـواهـد كـرد انـگـشـت نـسيـم
گـيــســـوان آبـــشـــــارت اي بـهــار
غـنـچـه هـا را مي نشـاني بس لطـيف
در نـمـايـشـگـاه خـــارت اي بـهــار
غـرفـه هـاي غـنـچه را شـبنـم گرفـت
تـا شـود آئـينـه - دارت اي بـهــار

اینها سرشارترین احساست هستند که تا کنون داشتم با این همه

هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم، واژه هاحتی ذره ای

از ژرفای احساساتم را بیان کنند .

گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم

آنگاه که به توام چه احساسی دارم.

آنگاه که به توام

احساس پرنده ای دارم که آزاده رها در آسمان آبی پرواز میکند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:3 توسط VAMP |